مگر محمود با اعزاز میشد
بره مردی دوالک باز میشد
۱شهش گفتا که ای طرّار ره زن
ترا میبیند اینجا چشم دَرمَن
۲که بنشینی میان خاک در راه
دوالک بازی آموزی تو با شاه
۳دوالک باز گفتش ای جهاندار
برَو بنشین چه میخواهی ازین کار
۴نخواهد گشت چون پروانه با شمع
دوالک بازی و کوس و عَلَم جمع
۵مجرّد گرد و پس این پیشه میکن
وگر نه همچنین اندیشه میکن
۶درین منزل که کس نه دل نه جان یافت
کمال از پاک بازی میتوان یافت
۷