بخش هجدهم
(۸) حکایت شیخ علی رودباری عطار
چنین گفتند جمعی هم دیاری
ز لفظ بوعلیّ رودباری
که در حمّام رفتم من یکی روز
جوانی تازه دیدم بس دلفروز
برخساره چو ماه آسمان بود
به بالا همچو سرو بوستان بود
سر زلفش بپای افکنده دیدم
بروی او جهانی زنده دیدم
بزلفش صد هزاران پیچ بودی
اگر بودی درو جان هیچ بودی
نظر میخواند بر رویش ز دو عَین
بلا و رنج خود چون از صحیحَین
ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار
صحیحت کی شود این رنج و تیمار
چو بیماریش در عَین اوفتادست
صحیحَینم سقیمَین اوفتادست
خطش سر سبزی باغ ارم داشت
لب او سرخ روئی نیز هم داشت
بدندان استخوانی لُولُوَش بود
که مروارید کمتر هندوش بود
بکش آورده پای آن سیم اندام
نشسته از تکبّر سوی حمّام
یکی صوفی بخدمت ایستاده
نظر بر روی آن برنا گشاده
گهی دست و قفای او بمالید
گهی بر سنگ پای او بمالید
چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام
چو خورشیدی برون آمد ز حمّام
دوید آن صوفی و او را درآورد
برای خشک کردن میزر آورد
مصلّی نماز آنگاه خرسند
بزیر پای آن دلخواه بفکند
گلاب آورد و پس بر روی او ریخت
ذریره بر شکنج موی او بیخت
بزودی باد بیزن هم روان کرد
چو بادی بر سر آن گل فشان کرد
اگرچه خدمتش هر دم فزون بود
ولی درچشمِ آن زیبا زبون بود
زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه
چه میخواهی تو زین صوفی گمراه
بمن می ننگری از ناز هرگز
چه سازد با تو این مسکین عاجز
چو از صوفی پسر بشنید این راز
بدو گفتا بمیر ورستی از ناز
چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه
یکی آهی بکرد و مرد ناگاه
چنان مُرد از کمال عشق زود او
که گفتی در جهان هرگز نبود او
اگر تو این چنین مُردی برستی
وگرنه تا قیامت پای بستی
بآخر بوعلی او را کفن ساخت
وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت
مگر میرفت روزی بوعلی خوش
میان بادیه تنها چو آتش
جوان را دید با دلقی جگر خون
رخی چون زعفران حالی دگرگون
بکُشتم آن چنان مردی قوی را
چنین گشتم کنون از بدخوئی را
کنون عهدیست با حق این جوان را
که هر سالی کند حجّی فلان را
برای او کنم حجّی پیاده
دگر بر گورِ او باشم فتاده
دریغا مرد زرّ و زور بودم
کمال او ندیدم کور بودم
اگر تو ذرّهٔ داری ازین درد
زمان عشق بازی این چنین گرد
چه میگویم تو چه مرد نبردی
که تو در عاشق نه زن نه مردی
درین مجلس نیاری جمع مُردن
مگو دل سوخته چون شمع مُردن
ز پیش خویشتن بر بایدت خاست
نیاید عاشقی با عافیت راست
