مگر پوشیده چشمی بود در راه
که بگشاده زبان میگفت الله
۱چو نام حقّ ازو بشنود نوری
به پیش او دوید از ناصبوری
۲بدو گفتا تو او را می چه دانی
وگر دانی چرا تو زنده مانی
۳بگفت این و چنان بیخویشتن شد
که گفتی جان مشتاقش ز تن شد
۴در آن شورش به صحرا رفت ناگاه
نَیستانی دروده بود در راه
۵چنان بر نَیستان زد خویشتن را
که پاره پاره کرد از زخم تن را
۶بآخر از تنش از بس که خون شد
بزاری جان او با خون برون شد
۷نگه کردند و او را کشته دیدند
همه جایش بخون آغشته دیدند
۸ز خون سینهٔ آن کشتهٔ راه
نوشته بر سر هر نی که الله
۹چنین باید سماع نی شنودن
زنی کشته شدن در خون غنودن
۱۰چو نام دوست بنیوشی چنین شو
بیک یک ذره بحری آتشین شو
۱۱تو گر در دوستی جان در نبازی
ترا آن دوستی باشد مجازی
۱۲اگر در عشق اهل راز باشی
ز صدق دوستی جانباز باشی
۱۳