به راهی بود چاهی بس خجسته
رسن را در دو سر در دلو بسته
۱چو از بالا تهی دلوی درآمد
ز شیب او یکی پر بر سرآمد
۲مگر میشد یکی سرگشته روباه
در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه
۳چو دید آن دلو شد در دلو تن زد
به دستان دست محکم در رسن زد
۴یکی گرگ کهن شد با سر چاه
درون چاه دید افتاده روباه
۵به روبه گفت اگر مشتاق مایی
فرو آیم بگو یا تو برآیی
۶اگر از چه برون آیی ترا به
درین صحرا چو من گرگ آشنا به
۷جوابش داد آن روباهِ دلتنگ
که من لنگم تو به کآیی برِ لنگ
۸نشست آن گرگ در دلو روان زود
روان شد دلو چون تیر از کمان زود
۹همی چندان که میشد دلو در چاه
به بالا می برآمد نیز روباه
۱۰میان راه چون درهم رسیدند
به ره هم روی یک دیگر بدیدند
۱۱زبان بگشاد آن گرگ ستمکار
که ای روبه مرا تنها بمگذار
۱۲جوابش داد آن روباه قلاش
که تو میرو من اینک آمدم باش
۱۳امان کی یافت آن گرگ دغلباز
که با روبه کند گرگ آشتی ساز
۱۴چنان آن دلو او را زود میبرد
که گفتی باد صرصر دود میبرد
۱۵همی تا گرگ را در چه خبر بود
نگه میکرد روبه بر زبر بود
۱۶چه درمان بود آن گرگ کهن را؟
که درمان نیست درد این سخن را
۱۷چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی
رهایی یافت روباه سخنگوی
۱۸تنت چاهیست جان در وی فتاده
ز گرگ نفس از سر پی فتاده
۱۹بگو تا جان به حبلالله زند دست
تواند بوک زین چاه بلا رست
۲۰سگیست این نفس در گلخن بمانده
ز بهر استخوان در تن بمانده
۲۱اگر با استخوان کیبویی تو
مباش ایمن سگی در پهلویی تو
۲۲