شنودم من که موشی تیز دیده
ز چنگ گربگان خون ریز دیده
۱برون آمد ز سوراخی چنان تنگ
که با تنگی او بودی جهان تنگ
۲به کنج خانهای کاو را گمان بود
قضا را خایهٔ مرغی نهان بود
۳بسوی بیضه آمد پای برداشت
ولی دستش نداد از جای برداشت
۴نه بر وی چنگل او را ظفر بود
نه دندانش به بردن کارگر بود
۵چو بسیاری به گِرد بیضه درگشت
عجایب حیلهای بر ساخت برگشت
۶بیامد بانگ زد موشی دگر را
به پیش او فرو گفت این خبر را
۷درآمد موش زیر بیضه درشد
دو دست و پای او گردش کمر شد
۸گرفتش موش دیگر زود دنبال
کشیدش تا به پیش خانه در حال
۹ز بیرون گربه در پس کمین داشت
مگر آن شیردل بر موش کین داشت
۱۰بجست از پس بسوی موش گستاخ
مگر بس تنگ بود آن موشسوراخ
۱۱در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه
گرفت آن موش با آن بیضه در راه
۱۲به چنگل گربه برکند از همش زود
خلاصی داد از حرص و غمش زود
۱۳ببین تا چند جان کند آن ستمکار
که تا شد هم به بند خود گرفتار
۱۴موافق گفت با هم مرد رهبر
مثال موش با موش سیه سر
۱۵الا ای روز و شب در حرص پویان
به حیلت هم چو مور و موش جویان
۱۶حریصی بر سرت کرده فساری
ترا حرص است و اشتر را مهاری
۱۷شبانروزی چو اختر روز کوری
اسیر حرص روز و شب چو موری
۱۸مدان خون خوردن خود را تنعم
فغان از حرص موش و مور مردم
۱۹فغان زین عنکبوتان مگسخوار
همه چون کرکسان در بند مردار
۲۰فغان از حرص موش استخوان رند
همه سگسیرتانِ زشتپیوند
۲۱اگر نه معدهٔ خون خواره بودی
کجا مردم چنین بیچاره بودی؟
۲۲شبانروزی فتاده در تک و تاز
که تا کار شکم را چون دهد ساز
۲۳بمانده در غم آبی و نانی
که تا پر گردد این دوزخ زمانی
۲۴ز هر رنجی که مردم را ز خویش است
تقاضای شکم از جمله بیش است
۲۵شکم از تو برآورد آتش و دود
ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود
۲۶اگر صوفی ببیند زلهٔ تو
نشیند بی شکی در پلهٔ تو
۲۷همی پر کن که گر در تو دلی هست
ز تو پهلو تهی کردهست پیوست
۲۸تو گاو نفس در پروار بستی
به سجده کردنش زنار بستی
۲۹به مکر آن گاو کز زر سامری کرد
سجود آن گاو را خلق از خری کرد
۳۰ترا تا گاو نفست سیر نبود
اگر صد کار داری دیر نبود
۳۱شکم چون پر شد و در ناز افتاد
قوی باری ز پشتت باز افتاد
۳۲ترا در چاه تن افتاد جانی
بدست او ز جایی ریسمانی
۳۳به حیلت گرگ نفست را زبون کن
برآی از چاه او را سرنگون کن
۳۴اگر در چاه مانی همچو روباه
بدرّد گرگ نفست در بن چاه
۳۵