یکی گبری که بودی پیر نامش
که جِدّی بود در گبری تمامش
۱یکی پُل او زمال خویشتن کرد
مسافر را محبّ از جان و تن کرد
۲مگر سلطانِ دین محمود یک روز
بدان پُل در رسید از راه پیروز
۳یکی شایسته پُل از سوی ره دید
که هم نیکو و هم بر جایگه دید
۴کسی راگفت کین خَیری بلندست
که بنیاد چنین پُل اوفکندست
۵بدو گفتند گبری پیرنامی
ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی
۶بخواندش گفت پیری تو ولیکن
گمانم آن که هستی خصم مومن
۷بیا هر زر که کردی خرجِ پُل تو
بهای آن ز من بستان بکل تو
۸که چون گبری تو جانت بی درودست
ترا چونین پُلی زان سوی رودست
۹وگر نستانی این زر بگذری تو
کجا با من به پُل بیرون بری تو
۱۰زبان بگشاد آن گبر آشکاره
که گر شخصم کند شه پاره پاره
۱۱نه بفروشم نه زر بستانم این را
که این بنیاد کردم بهر دین را
۱۲شهش محبوس کرد و در عذابش
نه نانی داد در زندان نه آبش
۱۳بآخر چون عذاب از حد برون شد
دل گبرش بخاک افتاد وخون شد
۱۴بشه پیغام داد و گفت برخیز
درآور پای این ساعت بشبدیز
۱۵یکی اُستاد بَر با خود گرامی
که تا پل را کند قیمت تمامی
۱۶ازین دلشاد شد شاه زمانه
سوی پل گشت باخلقی روانه
۱۷چو شاه آنجا رسید و خلقِ بسیار
بران پل ایستاد آن گبر هشیار
۱۸زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه
تو اکنون قیمت این پل ز من خواه
۱۹هلاک خود درین سر پُل کنم ساز
جواب تو دران سر پل دهم باز
۲۰ببین اینک بها ای شاهِ عالی
بگفت این و بآب افتاد حالی
۲۱چو در آب اوفکند او خویشتن را
ربودش آب و جان درباخت و تن را
۲۲تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت
چو آن بودش غرض با این نپرداخت
۲۳در آب افکند خویش آتش پرستی
که تا در دین او ناید شکستی
۲۴ولی تو در مسلمانی چنانی
که بربودست آبت جاودانی
۲۵چو گبری بیش دارد از تو این سوز
مسلمانی پس از گبری بیاموز
۲۶که خواهدداشت در آفاق زَهره
که پیش حق برد نقد نبهره
۲۷قیامت را قوی نقدی بباید
که آن معیار ناقد را بشاید
۲۸در آن ساعت که از جسم تو جان شد
دلی پر بت بر حق چون توان شد
۲۹بینداز این همه بت با تو در پوست
که با بتخانه نتوان شد بر دوست
۳۰اگر پای کسی را خفتن آید
ازو کی سوی منبر رفتن آید
۳۱چو نتوان شد بمنبر پای خفته
بحق نرسد دلی بر جای خفته
۳۲اگر یک دم کسی بیدار باشد
چه گر یکدم بود بسیار باشد
۳۳همه عمرت بغفلت آرمیدی
زمانی روی بیداری ندیدی
۳۴کرا خوابی چنین بی برگ باشد
که چون بیدار گردد مرگ باشد
۳۵غم خویشت چو نیست ای مرد آخر
غم تو پس که خواهد خورد آخر
۳۶بکَش بی سرکشی باری که داری
بدست خویش کن کاری که داری
۳۷که کس غم خواری کار تو نکند
دمی حمّالی بار تو نکند
۳۸