مگر پرسید آن درویش حالی
به صدق از جعفر صادق سؤالی
۱که از چیست این همه کارت شب و روز
جوابش داد آن شمع دلفروز
۲که چون کارم یکی دیگر نمیکرد
کسی روزی من چون من نمیخورد
۳چو کار من مرا بایست کردن
فکندم کاهلی کردن ز گردن
۴چو رزق من مرا افتاد ز آغاز
مرا نه حرص باقی ماند و نه آز
۵چو مرگ من مرا افتاد ناکام
برای مرگ خود برداشتم گام
۶چو در مردم وفائی میندیدم
به جان و دل وفای حق گزیدم
۷جزین چیزی که میپنداشتم من
چو میپنداشتم بگذاشتم من
۸نمیدانم که تو با خود بس آئی
ز چندین تفرقه کی واپس آئی
۹سه پهلوست آرزوهای من و تو
تو میخواهی که گردد چار پهلو
۱۰چو کعبه یک جهت شو گر ز مائی
به سان کعبتین آخر چرائی
۱۱تو را نه بهر بازی آفریدند
ز بهر سرفرازی آفریدند
۱۲مده از دست عمر خویش زنهار
مخور بر عمر خود زین بیش زنهار
۱۳نمیدانی که هر شب صبح بشتافت
تو را در خواب جیب عمر بشکافت
۱۴ازان ترسم که چون بیدار گردی
نبینی هیچ نقد و خوار گردی
۱۵همه کار تو بازی مینماید
نمازت نانمازی مینماید
۱۶نمازی کان به غفلت کردهٔ تو
بهای آن نیابی گِردهٔ تو
۱۷