جهان را پادشاهی پاکدین بود
که مُلک عالَمش زیرِ نگین بود
۱نبودش در همه عالم نظیری
که بودش از همه عالم گزیری
۲سواد ملکش از مَه تا به ماهی
ز شرقش تا به غربش پادشاهی
۳حکیمانی که پیش شاه بودند
که اِجریخوارهٔ درگاه بودند
۴چنین گفت ای عجب روزی به ایشان
که حالی میرود بر من پریشان
۵دلم را آرزوئی بس عجب خاست
نمیدانم که این از چه سبب خاست
۶مرا سازید یک انگشتری پاک
که هر وقتی که باشم نیک غمناک
۷چو در وی بنگرم، دلشاد گردم
ز دست تُرکِ غم آزاد گردم
۸وگر دلشاد گردم نیز از بخت
چو در وی بنگرم، غمگین شوم سخت
۹حکیمان زو امان جُستند یکچند
نشستند آن بزرگان خردمند
۱۰بسی اندیشه و فکرت بکردند
بسی خونابهٔ حسرت بخَوردند
۱۱به آخر اتّفاقی جزم کردند
به یک ره بر نگینی عزم کردند
۱۲که بنگارند بر وی این رقم زود:
که «آخر بگذرد این نیز هم زود»
۱۳چو ملک این جهان ملکی روندهست
به ملک آن جهان شد هر که زندهست
۱۴اگر آن ملک خواهی این فدا کن
به ابراهیمِ ادهم اقتدا کن
۱۵