بدان ای دل اگر هستی تو عاقل
که یک دم مینشاید بود غافل
۱بروز و شب عبادت کرد باید
دل و جانت قرین درد باید
۲از آن بخشیدت ای جان زندگی را
که تا بندی کمرمر بندگی را
۳براه بندگی چون اندر آیی
بقدر وسع خود جهدی نمایی
۴کلید معرفت آمد عبادت
بشرط آنکه گوئی ترک عادت
۵عبادت را اساس راه دین دان
عبادت بود مقصودش یقین دان
۶چو مرد از اصل فطرت مستعد است
همه کار وی اندر دین مجد است
۷چوگشتی مستعد این سعادت
مکن تقصیر در عین عبادت
۸عبادت چون کنی از علم باید
که تا کاری ترا ز آنجا گشاید
۹اگر بی علم باشد کار و بارت
یقین بر هیچ پاید روزگارت
۱۰حقیقت دان اگر هستی تو غافل
ولی هرگز نگردد مرد جاهل
۱۱نه او کامل بود اندر عبادت
پرستشها کند لیکن به عادت
۱۲چو رو آری برین ره علم آموز
که بی علمت شود تیره شب و روز
۱۳بکارت هرچه آمد ظاهر شرع
بیاموز از فقیهی اصل تا شرع
۱۴وضو وغسل و ارکان طهارت
تمامت فهم کن اندر عبادت
۱۵همان حکم نماز و روزهٔ خویش
بخوان و فهم کن آنگه بیندیش
۱۶همان حکم زکوة و حج یکسر
اگر مالت بود بر خوان ز دفتر
۱۷همان حکم حلال و هر حرامی
همی خوان تا که یابی نیکنامی
۱۸ز شخص عالم این یکسر بیاموز
که تا روزت شود پیوسته فیروز
۱۹ز غیر حق تبری کن تو جانا
که تا بینا شوی در راه و دانا
۲۰که پیش سالکان توبه همین است
چنین توبه اساس راه دین است
۲۱بدان ارکان نیت پنج چیز است
وزان هر پنج دین تو عزیز است
۲۲سه باشد عام و دو خاص ای برادر
بترک هر یکی سوزی بر آذر
۲۳شهادت با نماز و روزه عام است
که کار خلق از آنها با نظام است
۲۴زکوة و حج خاص مالدار است
چو بگذاری از آن بهتر چه کار است
۲۵