مگر معشوق طوسی گرمگاهی
چو بیخویشی برون میشد براهی
۱یکی سگ پیش او آمد دران راه
ز بیخویشی بزد سنگیش ناگاه
۲سواری سبزجامه دید از دور
درآمد از پسش روئی همه نور
۳بزد یک تازیانه سخت بروی
بدو گفتا که هان ای بیخبر هی
۴نمیدانی که بر که میزنی سنگ
که با او نیستی در اصل همرنگ
۵نه از یک قالبی با او بهم تو
چرا از خویش میداریش کم تو
۶چو سگ از قالب قدرة جدا نیست
فزونی کردنت بر سگ روا نیست
۷سگان در پرده پنهانند ای دوست
ببین گر پاک مغزی بیش ازین پوست
۸که سگ گرچه بصورت ناپسندست
ولیکن در صفت جانش بلندست
۹بسی اسرار با سگ در میانست
ولیکن ظاهر او سدِّ آنست
۱۰