یکی از خواجهٔ جُندی بپرسید
که تو به یا سگی وز کس نترسید
۱مریدانش دویدند آشکاره
که تا آنجا کنندش پاره پاره
۲بیک ره منع کرد آن جمله را پیر
بدو گفتا نَیَم آگه ز تقدیر
۳نشد معلومم ای جان پدر حال
جوابت چون توان آورد در قال
۴گر از اوباش راه ایمان برم من
توانم گفت کز سگ بهترم من
۵وگر ایمان نخواهم بُرد از اوباش
چو موئی بود می از سگ من ای کاش
۶چو پرده بر نیفتادست از پیش
منه بر سگ بموئی منّت از خویش
۷که گر سگ را میان خاک راهست
ولیکن با تو از یک جایگاهست
۸