مگردیوانهٔ شوریده برخاست
برهنه بُد ز حق کرباس میخواست
۱کالهی پیرهن در تن ندارم
وگر تو صبر داری من ندارم
۲خطابی آمد آن بیخویشتن را
که کرباست دهم اما کفن را
۳زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر
که من دانم ترا ای بنده پرور
۴که تا اوّل نمیرد مرد عاجز
تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز
۵بباید مرد اول مفلس وعور
که تا کرباس یابد از تو در گور
۶دلاگرکشتهٔ این راه گردی
بیک دم زندهٔ الله گردی
۷چو تو خونی شدی از پای تا فرق
میان خاک شو در خون خود غرق
۸هر آن زن را که شیر آید پدیدار
ببندد خون حیضش بر سر کار
۹بگردانند خونش را نهانی
که تا خون میخوری و شیر دانی
۱۰چو آغاز تو بر خون خوردن آمد
چو انجامت بخاک آوردن آمد
۱۱کسی کو در میان خاک و خونست
چرا سر میکشد چون سرنگونست
۱۲اگر تو هیچکس دانی که چونی
بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی
۱۳ز خون و خاک آنگه پاک گردی
که خونی میخوری تا خاک گردی
۱۴چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی
ز زلفش سایه افتد بر تو روزی
۱۵