یکی مفلوج بودست و یکی کور
از آن هر دو یکی مفلس دگر عور
۱نمییارست شد مفلوج بی پای
نه ره میبرد کور مانده بر جای
۲مگر مفلوج شد بر گردن کور
که این یک چشم داشت و آن دگر زور
۳بدزدی برگرفتند این دو تن راه
بشب در دزدیی کردند ناگاه
۴چو شد آن دزدی ایشان پدیدار
شدند آن هر دو تن آخر گرفتار
۵از آن مفلوج بر کندند دیده
شد آن کور سبک پی، پی بریده
۶چو کار ایشان بهم بر مینهادند
در آن دام بلا با هم فتادند
۷چو جان روی و تن روی دورویند
اگر اندر عذابند از دو سویند
۸چو محجوبند ایشان در عذابند
میان آتش سوزان خرابند
۹عذاب عاشقان نوعی دگردان
وز آن بسیار کس را بی خبر دان
۱۰عذاب جان عاشق از جمالیست
که جان را طاقت آن چون محالیست
۱۱اگر فانی شود زان رسته گردد
بقایی در فنا پیوسته گردد
۱۲مثالی گفت این را پیر اصحاب
که دریایی نهی بر پشته آب
۱۳مثالی نیز پروانه ست و آتش
که نارد تاب آتش جان دهد خوش
۱۴ز نور آن همه عالم بیفتد
بریزد کوه و موسی هم بیفتد
۱۵اگر تو خو کنی بی تو در آن نور
بدان نزدیک باشی و از آن دور
۱۶چنان کان طفل را غواص دانا
بصد لطفش فرود آرد بدریا
۱۷که تا آن طفل با دریا کند خوی
مگر داند شد از دریا گهر جوی
۱۸چو پیدا شد جمال یوسف از دور
جهان چون مصر جامع گشت از نور
۱۹زنان مصر چون رویش بدیدند
بیک ره دستها بر هم بریدند
۲۰ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز
که نامد یادشان از قوت چل روز
۲۱زلیخا گم نشد درکار او زود
که او خو کرده دیدار اوبود
۲۲ببین آخر که آن پروانه خوش
چگونه میزند خود را بر آتش
۲۳چو از شمعی رسد پروانه را نور
درآید پرزنان پروانه از دور
۲۴ز عشق آتشین پروا نماند
بسوزد بالش و پروا نماند
۲۵اگرچه چون بسوزد سود بیند
ولیکن هم ز آتش دود بیند
۲۶درین دیوان سرای ناموافق
چو پروانه نبینی هیچ عاشق
۲۷چنان درجان او شوقیست از دوست
که نه از مغز اندیشد نه از پوست
۲۸چو لختی پر زند در کوی معشوق
بسوزد در فروغ روی معشوق
۲۹خدایا زین حدیثم ذوق دادی
چو پروانه دلم را شوق دادی
۳۰چو من دریای شوق تو کنم نوش
ز شوق تو چو دریا میزنم جوش
۳۱ز شوقت آمدم در عالم خاک
ز شوقت میروم با عالم پاک
۳۲ز شوقت در کفن خفتم بنازم
ز شوقت در قیامت سر فرازم
۳۳اگر هر ذرهٔ من گوش گردد
ز شوق نام تو مدهوش گردد
۳۴اگر هر موی من گردد زبانی
نیابد جز ز نام تو نشانی
۳۵گر از هر جزو من چشمی شود باز
نبیند جز ترا در پرده راز
۳۶گر از من ذرهٔ ماند و گر هیچ
ترا خواند ترا داند دگر هیچ
۳۷