چنین گفتهست شیخ مهنه یک روز
که یک تن بین جهان و دیده بردوز
۱زمین پر بایزیدست و آسمان هم
ولی او گم شده اندر میان هم
۲چه میگویم کجا افتادم اینجا
که جان در موج آتش دادم اینجا
۳قدم تا کی زنم در ره به هر سوی
چو از خود مینیابم یک سر موی
۴بسی رفتم درین راه خطرناک
ندیدم آدمی را جز کفی خاک
۵کفی خاکست و بادی در میانش
تن او چون طلسم و گنج جانش
۶