سفالی را بیارایند زیبا
فرو پوشند او را شعر و دیبا
۱کنند از حیله چشما روی آغاز
که چشما روی دارد چشم بد باز
۲اگر شخصی ببیند رویش از دور
چنان داند که پیدا شد یکی حور
۳چو خلقانش ببیند از در و بام
در اندازندش از بالا سرانجام
۴چو برخاک افتد از عمری نپیچی
نیابی جز سفالی چند هیچی
۵بجز نقشی نبینی از جهانش
بجز بادی نبینی در میانش
۶تو هم ای خواجه چشما روی امروز
چو چشما روی زیبا روی امروز
۷ولیکن صبر هست ای خفته در راه
که تا در راهت اندازند ناگاه
۸اگر چه جای تو در زیر خاکست
ولیکن جای پاک از جای پاکست
۹دریغا جوهرت در تنگ پرده
به زنگار طبیعت رنگ برده
۱۰فرشته گر ببیند جوهر تو
دگر ره سجده آرد بر در تو
۱۱نه مسجود ملایک جوهر تست
نه تاجی از خلافت بر سر تست
۱۲خلیفهٔ زادهٔ گلخن رها کن
بگلشن شو گدا طبعی قضا کن
۱۳اگر چه پادشاهی پاس خود دار
عصی آدم سپند چشم بد دار
۱۴به مصر اندر برای تست شاهی
تو چون یوسف چرا در قعر چاهی
۱۵از آن بر ملک خویشت نیست فرمان
که دیوی هست بر جای سلیمان
۱۶اگر حاصل کنی انگشتری باز
به فرمان آیدت دیو و پری باز
۱۷تو شاهی هم در آخر هم در اول
ولی در پردهء پنداری احول
۱۸دو میبینی یکی را و دو را صد
چه یک چه دو چه صد جمله توی خود
۱۹