یکی شاگرد احول داشت استاد
مگر شاگرد را جایی فرستاد
۱که ما را یک قرابه روغن آنجاست
بیاور زود آن شاگرد برخاست
۲چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت
قرابه چون دو دید احول عجب داشت
۳بر استاد آمد گفت ای پیر
دو میبینم قرابه من چه تدبیر
۴ز خشم استاد گفتش ای بد اختر
یکی بشکن دگر یک را بیاور
۵چو او در دیدن خود شک نمیدید
بشد این شکست آن یک نمیدید
۶اگر چیزی همی بینی تو جز خویش
توهم آن احول خویشی بیندیش
۷تو هر چیزی که میبینی تو آنی
ولی چون در غلط ماندی چه دانی
۸