یکی زیبا پسر مهروی بودهست
که مشک از موی او یک موی بودهست
۱سر زلفش که دالی داشت در سر
نبود آن دال جز دالُّ عَلَی الشّر
۲به رخ در آینه مه در نظر داشت
به لب با لعل دستی در کمر داشت
۳چو پیوسته به ابرو صید دل کرد
ازهٔن پیوستگی او سجل کرد
۴دهانش بود چون حرفی ز شنگرف
شده از جزم وقفش بیست و نه حرف
۵درو از ضیق حرفی چون نگنجد
سزد کز بیست و نُه بیرون نگنجد
۶زمانی ثقبه در گوش گهر کرد
زمانی حلقه در گوش قمر کرد
۷یکی درویش در عشقش زبون شد
دلی بود از همه نقدش که خون شد
۸چو عشق گرم در آتش فکندش
ز آتش گرم شد خود بند بندش
۹چو آخر طاقت او طاق آمد
برِ آن دلبرِ آفاق آمد
۱۰بگفتا درد من درمان ندارد
که بی تو زیستن امکان ندارد
۱۱نخواهم بی تو یک دم زندگانی
مرا جانیست و بس، دیگر تو دانی
۱۲اگر میبخشیم افتادهام من
وگر میبکشیم استادهام من
۱۳مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب
بکن کاری که خواهی کرد، بشتاب
۱۴چو بشنید آن پسر از عاشق این راز
بدو گفتا اگر هستی تو جانباز
۱۵کشم در تنگ بیز امتحانت
ببینم احترام و قدر جانت
۱۶چو درویش این سخن بشنود برخاست
چو آتش گرم شد چون دود برخاست
۱۷پسر بر اسپ شد حالی سواره
به صحرا شد ز مردم بر کناره
۱۸رسن در گردن درویش افکند
پس آنگه اسپ را در پیش افکند
۱۹بتازید اسپ چون درویش دیدش
رسن در گردن از پی میدویدش
۲۰بسی در تگ ز هر سویش دوانید
بسی سختی به روی او رسانید
۲۱چو بسیارش دوانید آخر کار
به دشتی در کشیدش جمله پُر خار
۲۲شکست آن بی سر و بن را به صد جای
چو شاخ گل هزاران خار در پای
۲۳چو شد معشوق از سرش خبردار
که هست آن عاشق بی دل گرفتار
۲۴ندارد هیچ شهوت صادقست او
به سرّ عشق بازی لایقست او
۲۵فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای
نهادش بر کنار از مهر دل پای
۲۶به دست خویش یک یک خار دلدوز
برون میکرد از پایش همه روز
۲۷به دل میگفت با خود عاشق زار
چه بودی گر بدی هر خار صد خار
۲۸که گر تن را جراحت بیش بودی
دلم را روح و راحت بیش بودی
۲۹همی گفت این سخن در دل نهفته
ز خار پای چندان گل شکفته
۳۰که گر این خار در پایم نبودی
کنار این پسر جایم نبودی
۳۱چو در پای تو خار از بهر یارست
گلستانیست آن هر یک نه خارست
۳۲بسی بر نام او تا کشته گردی
همه اعضا به خون آغشته گردی
۳۳چو نام او بود خون خوارهٔ تو
کند بر خون تو نظّارهٔ تو
۳۴