چو مجنون درگه لیلی بدیدی
نبودی تاب آنش میدویدی
۱شدی چون زعفران آن رنگ رویش
سنان گشتی ز سر تا پای مویش
۲فتادی بر همه اعضاش لرزه
چو روباهی که بیند شیر شرزه
۳بدو گفتند ای در انقطاعی
نه بیند هیچکس چون تو شجاعی
۴نه تو بیمی ز شیر بیشه داری
نه هرگز از پلنگ اندیشه داری
۵به صحرا و میان کوه گردی
نترسی از همه عالم بمردی
۶چو آید درگه لیلی پدیدار
شوی زرد و بلرزی چون سپیدار
۷چنین گفت آنگهی مجنون پر غم
که آنکس کو نترسد از دو عالم
۸ببین تا زور شیر عشق چندست
که چون موریم در پای اوفکندست
۹هر آن قوّت که نقد هر نهادست
به پیش زور دست عشق بادست
۱۰اگر تو مرد آئی این سخن را
تو باشی همنشین آن سرو بن را
۱۱چو عاشق بر محکّ آید پدیدار
شود معشوق جاویدش خریدار
۱۲