چو ببریدند ناگه بر سر دار
سر دو دست حلاج آن چنان زار
۱بدان خونی که از دستش بپالود
همه روی و همه ساعد بیالود
۲پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت
نمازش را بخون باید وضو ساخت
۳بدو گفتند ای شوریده ایام
چراکردی بخون آلوده اندام
۴که گر از خون وضوی آن بسازی
بود عین نمازت نانمازی
۵چو مردان پای نه در کوی معشوق
مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق
۶که هر دل کو بقیومست قایم
نترسد ذرّهٔ از لؤم لایم
۷بیا مردانه در کار خدا باش
کم اغیار گیر و کار را باش
۸چو گردون گرد عالم چند گردی
ز خود کامی فراتر شو بمردی
۹که گر عشقت چنین نامرد گیرد
ز خجلت بند بندت درد گیرد
۱۰بسا شیران که صاحب زور بودند
بزور عشق در چون مور بودند
۱۱تو کز موری کمی در زور و مقدار
به پیش عشق چون آئی پدیدار؟
۱۲