یکی صاحب جمالِ دلستان بود
که از رویش عرق بر بوستان بود
۱بهاری بود در صحرا بمانده
به زیر خیمهای تنها بمانده
۲ازو خیمه سپهری معتبر بود
که زیر خیمه خورشیدی دگر بود
۳جوانی را نظر ناگه بیفتاد
ز عشق او دلش از ره بیفتاد
۴چنان در عشق محکم گشت بندش
که پندِ کس نیامد سودمندش
۵نبودی صبر یک دم از جمالش
ولی بویی نَبُردی از وصالش
۶مگر بود اتّفاقِ غمگساران
که روزی اوفتاد آغازِ باران
۷همه صحرانشینان میدویدند
به زیرِ خیمه سر در میکشیدند
۸قضا را عاشق و معشوقِ دلبر
دران یک خیمه افتادند همبر
۹چو از اندازه باران بیشتر شد
همی هر کس به زیر جامه در شد
۱۰به زیرِ خیمه در آن هر دو دلخواه
به زیرِ جامهای رفتند آنگاه
۱۱به چشم از یکدیگر جان میربودند
ز لب بر همدگر جان میفزودند
۱۲دعا میکرد هر سوزندهجانی
که کم کن ای خدا باران زمانی
۱۳ولی میگفت عاشق یا الهی
زیادت کن نه کم چندانکه خواهی
۱۴کنون کز ابرِ طوفانی روانست
اگر کِشتی برانم وقتِ آنست
۱۵بسی بودست قحطِ غمگساران
که ترّی نیست این ساعت ز باران
۱۶اگر میبارد این تا روزِ محشر
قیامت گردد از شادی میسّر
۱۷خدایا نقد گردان آن سعادت
که گردد هر زمان باران زیادت
۱۸چو حق ابلیسِ ملعون را همیخواست
همان چیز او ز حق افزون همیخواست
۱۹چو حق بیواسطه با او سخن گفت
برای آن همه از خویشتن گفت
۲۰چو امرِ سجده آمد آن لعین را
بخوابانید چشمِ راهبین را
۲۱بدو گفتند اُسجُد قال لاغَیر
برو خواندند اِخسَوا قَالَ لاَضَیر
۲۲اگرچه لعنتی از پی درآرم
به پیشِ غیرِ او سَر کِی درآرم
۲۳به غیری گر مرا بودی نگاهی
نبودی حکمم از مه تا به ماهی
۲۴