در آن ساعت که محمودِ جهاندار
برون میرفت از دنیای غدّار
۱ایازِ سیمبر را کرد درخواست
که تا با او بگویم یک سخن راست
۲بِدو گفتند یک دَم عمر بازست
سخن گفتن هنوزت با ایازست
۳چنین گفت او که گر نَبوَد کنارش
مرا دایم، به خود با من چه کارش
۴اگر از وی دلافروزیم باید
برای این چنین روزیم باید
۵هر آن عشقی که نه جاوید باشد
بُوَد یک ذرّه گر خورشید باشد
۶چو عشقِ اوست عشقِ بیقیاسم
برای آن جهان باید ایاسم
۷بخواند آخر ایازِ سیمبَر را
نهان در گوشِ او گفت این خبر را
۸که ای همدم به حقِ عهدِ معبود
که چون تابوت گردد مهدِ محمود
۹که پیشِ کس کمر هرگز نه بندی
که نَپسَندم من این گر تو پسندی
۱۰زبان بُگشاد ایاز و گفت آری
اگر من بودمی مُردارخواری
۱۱نبودی همچو محمودی شکارم
مگر پنداشتی مردارِ خوارم
۱۲چو محمودی به مویی میتوان بَست
نیارم پیشِ غیرِ او میان بَست
۱۳ایازِ خاص تا موجود باشد
مدامش عاقبت محمود باشد
۱۴در آن ساعت که ملعون گشت ابلیس
زبان بُگشاد در تسبیح و تقدیس
۱۵که لعنت خوشتر آید از تو صد بار
که سَر پیچیدن از تو سوی اغیار
۱۶به زخمی گر سگی از دَر شود دور
بُوَد از استخوان پیوسته مهجور
۱۷چه میگویم که چون لعنت شنید او
از آن لعنت همه گرینده دید او
۱۸کسی صافی هزاران سال خورده
نه اندک، جام مالامال خورده
۱۹به یک دُردی که در آخر کُنَد نوش
کجا آن صافها گردد فراموش
۲۰اگرچه دُردیِ لعنت چشید او
در آن لعنت به جز ساقی ندید او
۲۱چو در صافی هزاران سال آن دید
کجا دُردی ز غیر او توان دید
۲۲از آن درگَه چو لعنت قسمِ او بود
وز آن حضرت چو ملعون اسمِ او بود
۲۳ندید او آن که زشتست این و نیکوست
ولی این دید کان از درگَهِ اوست
۲۴چو لعنت بود تشریفش ز درگاه
به جان پَذرُفت و شد افسانه کوتاه
۲۵