مگر روزی ایاز سیم اندام
چو جانها سوخت تنها شد بحمّام
۱رفیقی گفت با محمود پیروز
که محبوبت بحمّامست امروز
۲چو شه را این سخن در گوش آمد
چو دریائی دلش در جوش آمد
۳چو مردی حال کرده شاه عالی
سوی حمّام شد خالی و حالی
۴بدید القصّه روی آن پریوش
وزو دیوار گرمابه پُر آتش
۵ز عکس صورتش دیوار حمام
همه رقّاص گشته از در و بام
۶چو خسرو حُسنِ سر تا پای او دید
همه جان وقف یک یک جای او دید
۷دلش چون ماهئی بر تابه افتاد
وزان آتش دران گرمابه افتاد
۸ایاز افتاد در پایش که ای شاه
چه افتادت بگو امروز در راه
۹که عقل تو که عقلی بود کامل
چنان عقلی چو عقلی گشت زائل
۱۰شهش گفتا چو رویت در نظر بود
ز یک یک بندِ تو دل بیخبر بود
۱۱کنون چون دیده آمد بنده بندت
شدم چون بند بندت مستمندت
۱۲مرا از عشق رویت جان همی سوخت
کنون صد آتش دیگر برافروخت
۱۳چو یک یک بندت آمد دلنوازم
کنون من با کدامین عشق بازم
۱۴دلا معشوق را در جان نشان تو
نثارش کن ز چشم دُر فشان تو
۱۵چو او بنشست بر تخت دل تو
بینداخت آن همه رخت دل تو
۱۶تو از شادی او از جای میرو
گهی بر سر گهی بر پای میرو
۱۷تماشا میکن و میخور جهانی
که تو خوردی جهانی هر زمانی
۱۸ولی گر خلق گرد آید هزاران
کنند از جهل بر تو تیرباران
۱۹چو معشوق تو با تو در حضورست
اگر آهی کنی از کار دورست
۲۰