بکاری بایزید عالم افروز
بصرّافان گذر میکرد یک روز
۱یکی قلاش را در پیش ره دید
ز سر تا پای او غرق گنه دید
۲چنان میزد کسی حدّش بغایت
که خون میریخت بیحدّ و نهایت
۳دران سختی نمیکرد آه قلّاش
که میخندید و پس میگفت ای کاش
۴که دایم همچنینم میزدندی
به تیغ آتشینم میزدندی
۵چنان زان رند شیخ دین عجب ماند
که در آن جایگه تا وقتِ شب ماند
۶چو آخر حدِّ او آمد بانجام
ازو پرسید پنهان پیر بسطام
۷که چندین زخم خورده خون برفته
تو چون گل مانده خندان و شکفته
۸نه آهی کرده نه اشکی فشانده
منم در کارِ تو حیران بمانده
۹مرا آگاه کن تا سرِّ این چیست
که در محنت توان خوش خوش چنین زیست
۱۰چنین گفت آن زمان قلّاش مهجور
که بود ای شیخ معشوق من از دور
۱۱ستاده بود جائی بر کناره
نبودش هیچ کاری جز نظاره
۱۲چو من میدیدمش استاده در راه
نبودم آن زمان از درد آگاه
۱۳مرا آن لحظه گر صد زخم بودی
بچشمم چشم زخمی کی نمودی
۱۴ستاده بهرِ من معشوق بر پای
چگونه من نباشم پای بر جای
۱۵چو بشنود این سخن مرد یگانه
ز چشمش گشت سَیل خون روانه
۱۶بدل میگفت ای پیر سیه روز
ازین قلّاش راه دین بیاموز
۱۷همه کار تو در دین باژگونه ست
ببین تا خود تو چونی او چگونهست
۱۸ترا زین رند دین میباید آموخت
گر آموزی چنین میباید آموخت
۱۹بسی باشد که در دین اهلِ تسلیم
ز کمتر بندهٔ گیرند تعلیم
۲۰