مگر ابن المبارک بامدادی
بره میرفت برفی بود و بادی
۱غلامی دید یک پیراهن او را
که میلرزید از سرما تن او را
۲بدو گفتا چرا با خواجه این راز
نگوئی تا ترا جامه کند ساز
۳غلامک گفت من با خواجهٔ خویش
چه گویم چون مرا بیند کم و پیش
۴چو او میبیندم روشن چه گویم
چو او به داند از من من چه جویم
۵چو بشنید این سخن ابن المبارک
برآمد آتش از جانش بتارک
۶بزد یک نعره و بیهوش افتاد
چنان گویا کسی خاموش افتاد
۷زبان بگشاد چون با خویش آمد
که ما را رهبری در پیش آمد
۸الا ای راه بینان حقیقت
درآموزید ازین هندو طریقت
۹که میداند که در هر سینهٔ چیست
ز چندین خلق داغش بر دل کیست
۱۰دلی کز داغ او آگاه گردد
رهش در یک نفس کوتاه گردد
۱۱که هر دل را که از داغش نشانست
بیک دم پای کوبان جان فشانست
۱۲چنان کان حبشی ازداغش خبر یافت
بیک دم عمر ضایع کرده دریافت
۱۳