مگر شبلی بهمجلس بود یک روز
یکی پرسید ازو کای عالمافروز
۱بگو تا کیست عارف؟ گفت آنست
که گر در پیش او هر دو جهان است
۲به یک موی مژه برگیرد از جای
که عارف آورد هم بیش ازین پای
۳یکی پرسید ازو روزی دگربار
که عارف کیست ای استاد اسرار؟
۴چنین گفت او که عارف ناتوانی
که نارد تاب این دنیا زمانی
۵یکی برجَست و گفت ای عالمافروز
تو عارف را چنین گفتی فلان روز
۶کنون امروز میگویی چنین تو
تناقض مینهی در راه دین تو
۷جوابی داد شبلی روشن آن روز
که ای سائل نبودم من من آن روز
۸ولی چون من منم امروز عاشق
ازین بهتر جوابت نیست صادق
۹هر آنکو یک جهت بیند جمالی
نباشد دیدن او را کمالی
۱۰بباید دید نیکی و بدی هم
مقامات خودی و بیخودی هم
۱۱ولی چون آن همه پیوسته بینی
بد و نیکش همه در بسته بینی
۱۲اگر بینی بدی نیکو بوَد آن
برای آنکه آن از او بوَد آن
۱۳ز معشوقت مبین عضوی بُریده
بههم پیوسته بین چون اهلِ دیده
۱۴ز یک عضوش مشو از دست زنهار
که هفت اندام باید دید هموار
۱۵که چون هم خانه و هم سقف بینی
جهانی عشق بر خود وقف بینی
۱۶