حسن میشد حسینش بود همبر
بجیحون چون رسیدند آن دو سرور
۱حسن چون بنگریست او را نمییافت
گهی از پس گهی از پیش بشتافت
۲بآخر زان سوی جیحونش میدید
مقام از خویشتن افزونش میدید
۳بدو گفت ای حبیب و مرد درگاه
ز من آموختی آخر تو این راه
۴چنین برآب چون بشتافتی تو
بچه چیز این کرامت یافتی تو
۵حسینش گفت ای استاد مطلق
بدان این یافتم من در ره حق
۶که دل کردن سفیدم بود پیشه
ترا کاغذ سیه کردن همیشه
۷اگر دل را بگردانی چو مردان
شود خورشید عشقت چرخ گردان
۸دلی فارغ ز تشبیه وز تعطیل
مبرّا از همه تبدیل و تمثیل
۹زمانی کُل شده در قدسِ پاکی
زمانی آمده در قید خاکی
۱۰گهی با خود گهی بیخود دو حالش
که تا هم زین بود هم زان کالش
۱۱