چنین گفتهست با یاران پیمبر
که آن طفلی که میزاید زمادر
۱چو بر روی زمین افکنده گردد
بغایت عاجز و گرینده گردد
۲ولی چون روشنی این جهان دید
فراخی زمین و آسمان دید
۳نخواهد او رحم هرگز دگر بار
نگردد نیز در ظلمت گرفتار
۴کسی کز بندِ این تنگ آشیان رفت
بصحرای فراخ آن جهان رفت
۵بعینه حال آن کس همچنانست
که او را از رحم قصد جهانست
۶چنان کان طفل آمد در جهانی
نخواهد با شکم رفتن زمانی
۷ز دنیا هر که سوی آن جهان شد
بگفتم حال طفلت همچنان شد
۸دلا چون نیست جانت این جهانی
بر آتش نه جهان گر مرد جانی
۹اگر قلبت نخواهد برد ره پیش
چگونه ره بری در قالب خویش
۱۰که گر راهی به پیشان میتوان برد
یقین میدان که از جان میتوان برد
۱۱درون دَیرِ دل خلوتگهی ساز
وزان خلوة به سوی حق رهی ساز
۱۲اگر کاری کنی همرنگِ جان کن
مکن آن بر سر چوبی، نهان کن
۱۳تو گر جامه بگردانی روا نیست
که او دوزد، بدست تو قبا نیست
۱۴ولیکن گر توانی همچو مردان
ز جامه درگذر جان را بگردان
۱۵