یکی پشه شکایت کرد از باد
به نزدیک سلیمان شد به فریاد
۱که ناگه باد تندم در زمانی
بیندازد جهانی تا جهانی
۲به عدلت باز خر این نیم جان را
وگرنه بر تو بفروشم جهان را
۳سلیمان پشه را نزدیک بنشاند
پس آنگه باد را نزدیک خود خواند
۴چو آمد باد از دوری به تعجیل
گریزان شد ازو پشه بصد میل
۵سلیمان گفت نیست از باد بیداد
ولیکن پشه مینتواند استاد
۶چو بادی میرسد او میگریزد
چگونه پشه با صرصر ستیزد
۷اگر امروز دادی نیم خرما
برستی هم ز دوزخ هم ز گرما
۸وگر یکبار آوردی شهادت
حلالت شد بهشت با سعادت
۹وگر چیزی ورای این دو جویی
شبت خوش باد بیهوده چه گویی
۱۰طلب مردود آمد راه مسدود
چو مقصودی نمیبینم چه مقصود
۱۱وگر تو گرم رو مردی درین کار
برو تا پینه بر کفشت زند یار
۱۲اگر صد قرن میگردی چو گویی
نمیدانم که خواهی یافت بویی
۱۳به پنداری ببردی روزگارت
تو این را کیستی با این چه کارت
۱۴