چنین گفت آن جوانمرد پگهخیز
که پیش از صبحدم در طاعت آویز
۱به هر طاعت که فرمودند پای آر
نماز چاشت آنگاهی بجای آر
۲چو این کردی ز فرمان بیش کردی
نکو کردی تو آنِ خویش کردی
۳کنون گر در رسد بازیت از راه
نشیند بر سر دست تو ناگاه
۴تو پایش گیر کاینجا جمله سودست
وگرنه باز گیر تو که بودست
۵اگر آویزشی داری به مویی
نیابی بوی او از هیچ سویی
۶مگر پالوده گردی روزگاری
که تا بویی بیابی از کناری
۷ز تو تا هست مویی مانده بر جای
بدان یک موی مانی بند بر پای
۸جنب را بر تن ار خشک است یک موی
هنوزش نانمازی دان به صد روی
۹چو مویی تا به کوهی در حساب است
چه مویی و چه کوهی چون حجاب است
۱۰تو تا یکبارگی جان درنبازی
جنب دانم ترا و نانمازی
۱۱مکاتب را اگر یک جو بماندست
بدان جو جاودان در گو بماندست
۱۲توییِ تو ترا نامحرم آمد
تو بی تو شو که آدم آن دم آمد
۱۳اگر آیینه تو همدم تست
چو از دم تیره شد نامحرم تست
۱۴دو همدم را که با همشان حساب است
اگر مویی میان باشد حجاب است
۱۵چو بنشیند به خلوت یار با یار
نفس نامحرم افتد همچو اغیار
۱۶ندانی کرد هرگز خلوت آغاز
مگر از هر چه داری خو کنی باز
۱۷نه زان شیر مردان سر راه
که گردد جان تو زین راز آگاه
۱۸علیالجمله یقین بشناس مطلق
که از حق نیست برخوردار جز حق
۱۹بگو تا در خور حق یار که بود
چو جز حق نیست برخوردار که بود
۲۰چو در دریای قدرت قطرهٔ تو
چو با خورشید حضرت ذرهٔ تو
۲۱چگونه وصل او داری تو امید
چگونه بر توانی شد به خورشید
۲۲تو میخواهی بزاری و بزوری
که آید پیل در سوراخ موری
۲۳برو بنشین که جان از دست برخاست
درآمد هوشیار و مست برخاست
۲۴اگر جان است دایم غرقه اوست
وگر عقل او برون از حلقه اوست
۲۵هزاران ذره سرگردان بماندست
ولی خورشید در ایوان بماندست
۲۶درین دریا هزاران قطره پنهانست
ولی گوهر درون قعر پنهانست
۲۷بسی در وصف او تصنیف کردند
بسی با یکدگر تعریف کردند
۲۸هزاران قرن میکردند فکرت
بآخر با سرآمد عجز و حیرت
۲۹زهی دریای پر دُر الهی
که ننشیند برو گرد تباهی
۳۰سخنها میرود چون آب زر پاک
ولیکن دیده داری تو پر خاک
۳۱دلت با نفس شهوت خوی کرده
کجا بیند معانی زیر پرده
۳۲چو تو عالم ندانی جز خیالی
کجا یابی ازین معنی کمالی
۳۳ترا با این چه کار ای خفته باری
ندارد مشک با کناس کاری
۳۴