یکی کناس بیرون جست از کار
مگر ره داشت بر دکان عطار
۱چو بوی مشک از دکان برون شد
همی کناس آنجا سرنگون شد
۲دماغ بوی خوش او را کجا بود؟!
تو گفتی گشت جان از وی جدا زود!
۳برون آمد ز دکان مرد عطار
گلاب و عود پیش آورد بسیار
۴چو رویش از گلاب و عود تر شد
بسی کناس از آن بیهوشتر شد
۵یکی کناس دیگر چون بدیدش
نجاست پیشِ بینی آوریدش
۶مشامش از نجاست چون خبر یافت
دو چشمش باز شد جانی دگر یافت
۷کسی با گندِ بدعت آرمیده
نسیم مشگِ سنّت ناشنیده
۸اگر روحی رسد سوی دماغش
درونِ دل فرو میرد چراغش
۹کسی در مبرز این نفسِ ناساز
که گاهی پُر کند گاهی تهی باز
۱۰اگر بویی رسد او را ز اسرار
همی در پای افتد سرنگوسار
۱۱نکو ناید شتر را بوس دادن
مگس را طعمهٔ طاووس دادن
۱۲چو آبی در چله سی سال پیوست
ترا سی پاره این سر دهد دست
۱۳تو از خود راه گم کردی درین راه
نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه
۱۴کسانی در چنین ره باز ماندند
که از دریای دل دُر میفشاندند
۱۵چو چوگان سرنگون مردان میدان
کسی این گوی نابرده به پایان
۱۶همه در پرده حیرت بماندند
به زیر قبهٔ غیرت بماندند
۱۷برون نامد درین دوران بهغایت
کسی در پختگی این ولایت
۱۸فریدونان ز ره مرکب براندند
بجز گاوان در این اولا نماندند
۱۹چو یک دل نیست اندر خانقاهی
عوام الناس را نبود گناهی
۲۰دری در قعر دریای دل تست
که آن در از دو عالم حاصل تست
۲۱دل تو موضع تجرید آمد
سرای خلوت و توحید آمد
۲۲دل تو منظر اعلاست حق را
ولکین سخت نابیناست حق را
۲۳نظرگاه شبانروزی دل تست
ولی روی دل تو در گِل تست
۲۴چو روی دل کنی از سوی گِل دور
برین پستی بگیرد روی دل نور
۲۵غلام آن دلم کز دل خبر یافت
دمی از نفس شوم خویش سرتافت
۲۶عزیزانی که مرد کار بودند
دمی از نفس خود بیزار بودند
۲۷بهکام نفس خود گامی نرفتند
نخوردند و به آرامی نخفتند
۲۸نه نان دادند نفس مشتهی را
نه برخوردند یک نان تهی را
۲۹ولی هر کاو هوای دل گسل کرد
نیارد لقمهای بیخون دل خوَرد
۳۰