عزیزی بد که تا شد شصت ساله
هوای گوشت بودش یک نواله
۱اگرچه دست میدادش ولیکن
نبود از نفس نامعلوم ایمن
۲مگر روزی شنود از دور بویی
روان شد نفس را از دیده جویی
۳که چون شد شصت سال از بهر الله
ازین بریان مرا یک لقمهٔ خواه
۴دلش بر نفس خود میسوخت برخاست
که تا بوکش تواند لقمهٔ خواست
۵روان شد بر پی آن بوی بسیار
ز زندان بوی میآمد پدیدار
۶بزد در تا در زندان گشادند
یکی را داغ بر ران مینهادند
۷ز داغش بوی بریان می برآمد
وزان غم نفس را جان می برآمد
۸چو پیر آن دید بی خود گشت در حال
چو مرغی میزد اندر ره پر و بال
۹زبان بگشاد کای نفس زبون گیر
اگر بریانت میباید کنون گیر
۱۰ز دوری بوی بریانی شنیدی
چو بریانی بدیدی در رمیدی
۱۱عزیزان را چنین بریان دهد دست
تو پنداری که این آسان دهد دست
۱۲ترا چون نیست روزی چند سوزی
که نتوان شد برون از پیش روزی
۱۳برو دل گرم کن در سوز عقبی
که تا در سایه مانی روز عقبی
۱۴ترا دل هست لیکن هست معزول
ولی در آرزوی نفس مشغول
۱۵مثال رهبران این جزیره
مثال آن بز است و آن حظیره
۱۶که تا آن بز قدم بیرون نهادست
بسی سر در طغار خون نهادست
۱۷پی خود گیر خیز ای خیره سرکش
گلیم خود ز آب تیره برکش
۱۸بزن گردن کزین نبود دریغی
نهاد کافر خود را به تیغی
۱۹ازین کافر مسلمانی نیاید
که از رهزن نگه بانی نیاید
۲۰نه هرگز از فضولی سیر گردد
نه هرگز هیچ کارش دیر گردد
۲۱وگر دیرش دهد یک آرزو دست
سگی گردد ز خشم اما سگی مست
۲۲گر از یک کام او گیری کناره
زند در یک زمانت صد هواره
۲۳خریست این نفس خر را بنده بودن
کجا باشد نشان زنده بودن
۲۴