بدان خربنده گفت آن پیر دانا
که کارت چیست ای مرد توانا
۱چنین گفتا که من خربنده کارم
بجز خربندگی کاری ندارم
۲جوابی دادش آن هشیار موزون
که یارب خر بمیرادت هم اکنون
۳که چون خر مرد تو دلزنده گردی
تو خربنده خدا را بنده گردی
۴ازین کافر که ما را در نهادست
مسلمان در جهان کمتر فتادست
۵مسلمان هست بسیاری بگفتار
مسلمانی همی باید بکردار
۶مرا بار غمی کان پیش آید
ز دست نفس کافرکیش آید
۷به صد افسوس در لعب و نظاره
جهان خورد این سگ افسوسخواره
۸ببین تا استخوان این سگ به افسون
چه سان کرد از دهان شیر بیرون
۹به کین من چنان دل کرد سنگین
که مرگ تلخ بر من کرد شیرین
۱۰سگ است این نفس کافر در نهادم
که من همخانه این سگ بزادم
۱۱ریاضت میکشم جان میکنم من
سگی را بوک روحانی کنم من
۱۲مرا ای نفس عاصی چند از تو
دلم تا کی بود در بند از تو
۱۳تو شوم از بس که کردی سخرهگیری
فروناید دو اشکم گر بمیری
۱۴عزیزا گر بمیرد نفس فانی
دل باقیت یابد زندگانی
۱۵برو گر مرد این راهی زمانی
بجوی از درج دُر در دل نشانی
۱۶دلت در تنگنای تنبلی ماند
تنت در چارمیخ کاهلی ماند
۱۷تنت در تنبلی انداختن تو
ز خود عباس و بسی ساختن تو
۱۸تو میاندیش و آنهایی که مردند
رسیدند و چو مردان کار کردند
۱۹سبکروحان به منزلگه رسیده
تو خود را در گرانجانی کشیده
۲۰دلت در خون، تنت در تاب مانده
شده همره تو خوش در خواب مانده
۲۱ز راه کاروان یکسو فتاده
ز حیرت سر به زانو بر نهاده
۲۲برو بشتاب تا آخر ز جایی
به گوشَت آید آواز درآیی
۲۳گرفتی کاهلی در ره به پیشه
به گفت و گوی بنشینی همیشه
۲۴هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند
جوانمردان به عینِ آن رسیدند
۲۵ز تو این قوت بازو نیاید
که از دام مگس نیرو نیاید
۲۶