کری بر ره بخفت از خردهدانی
که تا وقتی درآید کاروانی
۱درآمد کاروان و رفت چون دود
کجا آن خفتهٔ کر را خبر بود
۲چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت
بدو گفتند ای کر کاروان رفت
۳چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب
که بگذشتند همراهان و اصحاب
۴ندانم تا چه خوابت دید ایام
که خوش در خواب کردت تا سرانجام
۵کر آن بشنود گفت آشفته بودم
که هم کر بودم و هم خفته بودم
۶دریغا چون شدم از خواب بیدار
نمییابم ز یک همراه آثار
۷