یکی پرسید ازان دیوانه ساری
که ای دیوانه حق را چیست کاری
۱چنین گفت او که لوح کودکان را
اگر دیدی چنان میدان جهان را
۲که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهی آن نقش کُلّی بسترد باز
۳درین اشغال باشد روزگاری
بجز اثبات و محوش نیست کاری
۴فغان از خلق و فریاد از زمانه
نفیر از نقش لوح کودکانه
۵نگاری کان زنان بر دست دارند
اگرچه زان نکوئی چون نگارند
۶دل آن بهتر کزان دربند نبوَد
که آن هم بیشِ روزی چند نبوَد
۷نگاری کان نخواهد ماند بر جای
نه بر دستست زیبنده نه بر پای
۸نگاری کان بسان درهم آید
چو زهر جانست جان زو پُر غم آید
۹اگرچه ذوقِ دنیا بیشمارست
ولیکن در بقا چون آن نگارست
۱۰سر مردان عالم مصطفی بود
ببین تا در ره دنیا کجا بود
۱۱چو اندر ملک درویشی سرافراخت
قبای مسکنت را در بر انداخت
۱۲طعام جوع را صد خوان بگسترد
بملک فقر شادروان بگسترد
۱۳چنان بر ملکِ دنیا خاک انداخت
که رخت از خاک بر افلاک انداخت
۱۴کمال ملک درویشی چنان داشت
که آن طاقت ندانم تا توان داشت
۱۵