اساسی کز حیا ایمان نهادست
امیرالمؤمنین عثمان نهادست
۱فلک از بحر علم او بخاری
زمین از کوه حلم او غباری
۲جهان معرفت جان مصوّر
دو مغز آنگه ز دو نور پیمبر
۳چه میگویم سه مغز آمد ز انوار
ازان دو نور و از قرآن زهی کار
۴کسی کو در حریم این سه نورست
گرش روشن نه بیند خصم کورست
۵که گر خورشید نقد عین دارد
مدد از نور ذوالنورین دارد
۶جز او کس را بنودست این تمامی
ز پیغامبر در فرزند گرامی
۷چو بر اندوه نازل گشت قرآن
کسی را کاهل آنست اینست برهان
۸که بر اندوه از دنیا شود دور
چنین بودست آن خورشید ذوالنور
۹کسی کو این کرامت از خدا یافت
که دو چشم و چراغ مصطفی یافت
۱۰چو ذوالنورین هم از خانه دان بود
چگونه منکر صدقش توان بود
۱۱کسی کز آسمانش این دو نورست
مه و خورشید با او در حضورست
۱۲دم از بغضش گر از دل می بر آری
مه و خورشید را گل می برآری
۱۳عصای او بزانو آنکه بشکست
خوره در زانویش افتاد پیوست
۱۴عصائی را که در معنی چنان شد
که ثعبان وار خصم دشمنان شد
۱۵گر او را دشمنی در کون باشد
که باشد، نایب فرعون باشد
۱۶چنین گفت او که در بیعت مرا دست
چو با دست نبی الله پیوست
۱۷ز بهر حرمت دستش از آنگاه
به مکروهی نبود آن دست را راه
۱۸دلش دریای اعظم بود از علم
تن او کوه راسخ بود از حلم
۱۹حقیقت جامع قرآن دلش بود
همه اسرار عالم حاصلش بود
۲۰ز جامع بود جمعیت مدامش
ز فرقان فرق کردن خاص و عامش
۲۱چو در قرآن امام خاص و عامست
چرا در حکم خویشان ناتمامت
۲۲همه عمر او نخفتی و نخوردی
که تا در هر شبی ختمی نکردی
۲۳دران غوغا غلامانش بیکبار
سلاح آور شدند از بهر پیگار
۲۴بدیشان گفت هر بنده که امروز
سلاح انداخت آزادست و پیروز
۲۵چو شاهد بود قرآنش همیشه
مدامش جمع جامع بود پیشه
۲۶شهید قرب شاهد گشت آخر
ز قرآن یافت خونش طشت آخر
۲۷چو قرآن بود معشوقش ز آفاق
شد آخر محو قرآن شمع عشاق
۲۸اگرچه شمع جنّت بود فاروق
چو شمع او باخت سر در راه معشوق
۲۹