چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار
بهم دیگر رسیدند آخر کار
۱پدر گفتش که ای چشم و چراغم
چو از گریه بپالودی دماغم
۲مرا در کلبهٔ احزان نشاندی
جهانی آتشم در جان فشاندی
۳بچندین گاه خوش دم درکشیدی
تو گوئی هرگزم روزی ندیدی
۴چرا کردی چنین بیدادی آخر
بمن یک نامه نفرستادی آخر
۵پدر در درد چندین گاه از تو
دلت میداد، بی آگاه از تو
۶بخادم گفت یوسف ای تناور
برو آن نامها نزد من آور
۷شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ
هزاران نامه بیش آورد یکرنگ
۸نوشته جمله بسم الله بر سر
ولی چون برف آن باقی دیگر
۹پدر را گفت ای شمع بهشتم
من این جمله بسوی تو نوشتم
۱۰ز شرح حال و احوال سلامت
چو من بنوشتمی جمله تمامت
۱۱بجز نام خدا بالای نامه
نماندی خط ز سر تا پای نامه
۱۲همه نامه برنگ برف گشتی
که بی خط ماندی و بی حرف گشتی
۱۳رسیدی جبرئیل آنگه ز جبّار
که نفرستی بدو یک نامه زنهار
۱۴که گر نامه فرستی سوی آن پیر
شود خط چو قیر نامه چون شیر
۱۵کنون عذر من مشتاق این بود
که نامه نافرستادن چنین بود
۱۶اگرچه خواستم من حق نمیخواست
ازان کاری بدست من نشد راست
۱۷اگر مهر پسر حاصل کنی تو
چگر خوردن بسی در دل کنی تو
۱۸پسر گرچه چو یوسف خوب باشد
ترا غم خوردن یعقوب باشد
۱۹که خواهد یافت فرزندی چو یوسف
بسی یعقوب خورد از وی تأسف
۲۰پدر هرگز نباشد همچو یعقوب
بسی خون خورد بی آن یوسف خوب
۲۱اگر هستی پسر جانت پدر سوخت
وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت
۲۲ترا حجّت درین کُنه ولایت
تمامست ای پسر این یک حکایت
۲۳