مگر یوسف در آئینه نگه کرد
بسی تحسین آن روی چو مه کرد
۱ولی آئینه پنداشت، اینت نااهل
که او را میکند تحسین، زهی جهل
۲چه گر یوسف جمال تهنیت داشت
ولی آئینه جای تعزیت داشت
۳اگر معشوق آئینه ندیدی
جمال خود معائینه ندیدی
۴وگر برخاستی آئینه از راه
که گشتی از جمال خویش آگاه
۵وگر یوسف جمال خود بدیدی
ترنج و دست را بر هم بُریدی
۶چو روی او عیان او نمیشد
ز عشق خویش جان او نمیشد
۷چو هم در خود نظر کردن نبودش
ز عشق خویش خون خوردن نبودش
۸ولی گر دیگری نظاره کردی
ترنج و دست را یک پاره کردی
۹ترا گر یوسف محبوب باید
نخستت دیدهٔ یعقوب باید
۱۰که تا آئینهات زیبا نماید
جمال خویشتن پیدا نماید
۱۱جمال خویش را برقع برانداخت
ز آدم خویش را آئینهٔ ساخت
۱۲چو روی خود در آئینه عیان دید
جمال بی نشانی در نشان دید
۱۳جمال خویش را تحسین بسی کرد
مبر آن ظن که تحسین کسی کرد
۱۴اگر یک آدمی زاد از خیالی
نهد خود را لقب صاحب جمالی
۱۵چو آن آئینه در عین غلط ماند
ز نقش دایره بیرونِ خط ماند
۱۶اگر صد قرن در خلوت نشینی
که تا تو روی خود بینی نه بینی
۱۷کسی دیدی که روی خویش دیدست؟
کسی نشنید کین سِر کس شنیدست
۱۸اگر عکسی در آئینه به بینی
کجا رویت هر آئینه به بینی
۱۹چو روی تو نه باقیست و نه فانی
چگونه روی خود دیدن توانی
۲۰چو ممکن نیست روی خویش دیدن
بجز آئینهٔ در پیش دیدن
۲۱مکن زنهار پیش آینه آه
که تاتیره نه بینی روی چون ماه
۲۲دم سردت درون جان نگه دار
چو غوّاصان نَفَس پنهان نگه دار
۲۳اگر یک ذرّه در خود پیچ یابی
همی آن عکس خود را هیچ یابی
۲۴نه مُرده باش نه خفته نه بیدار
همی اصلا مباش این یاد میدار
۲۵تو داری آنچه میجوئی در آفاق
تو گم شو تا بیابی همچو عشّاق
۲۶