به پیش پاک بازان دلفروز
چنین گفت احمد غزّال یک روز
۱که چون بهر جمال یوسف خوب
بمصر آمد زبیت الحُزن یعقوب
۲درآمد تنگ یوسف پیش او در
گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر
۳فغان در بسته بُد یعقوب ناگاه
که کو یوسف مگر افتاد در چاه
۴بدو گفتند آخر می چه گوئی
گرفته در بر او را می چه جوئی
۵ز کنعان بوی پیراهن شنیدی
چو دیدی این دمش گوئی ندیدی
۶جواب این داد یعقوب پیمبر
که من یوسف شدم امروز یکسر
۷ز یوسف لاجرم بوئی شنودم
که من خود بندهٔ یعقوب بودم
۸همه من بودهام، یوسف کدامست
چو خود را یافتم اینم تمامست
۹بخود گر سر فرود آری زمانی
بیابی زانچه میگوی نشانی
۱۰ولی چون از همه آزاد گردی
تو نه غمگین شوی نه شاد گردی
۱۱ز زیر چرخ گردانت بر آرند
برنگ کار مردانت برآرند
۱۲