زنی آورد طفلی را ببازار
ز مادر گم شد و بگریست بسیار
۱زمانی خاک بر سر زود میریخت
زمانی اشک خون آلود میریخت
۲چو میدیدند غرق خون و خاکش
بترسیدند از بیم هلاکش
۳بدو گفتند مادر را چه نامست
بگو، گفتا ندانم کوکدامست
۴بدو گفتند بس دیوانهٔ تو
کجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟
۵چنین گفت آن بچه افتاده گمراه
که یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه
۶بدو گفتند نام آن محلّت
بگو تا فارغ آئی زین مذلت
۷چنین گفت او که پر دردست جانم
که نام آن محلت هم ندانم
۸بدو گفتند پس با تو چه سازیم
که تو میسوزی و ما میگدازیم
۹چنین گفت او که من سرگشتهٔ راه
نیم از مادر و از نامش آگاه
۱۰محلّت میندانم خانه هم نیز
بجز مادر نمیدانم دگر چیز
۱۱من این دانم چنین در مانده بی کس
که اینجا مادرم میباید و بس
۱۲من این دانم که پر خونست جانم
که مادر بایدم دیگر ندانم
۱۳اگر تو مرد صاحب درد گردی
حریم وصل را در خورد گردی
۱۴ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَق
نه بینی در جهان مطلوب مطلق
۱۵ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئی
ازان تو هم جمیل و هم نکوئی
۱۶اگرچه تو نکوئی ای نکوبین
چو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین
۱۷به بین احوال خود تا بر چه سانست
نه نیکوئی تو، او نیکونهانست
۱۸تو خود را منگر و این جان و تن را
نهاد او نگر نه خویشتن را
۱۹