یکی پرسید ازان دیوانه مردی
که چه بوَد درد چون داری تو دردی؟
۱چنین گفت او که دردآنست پیوست
که چون باید بُریده دست را دست
۲و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیز
چگونه آب باید از همه چیز
۳کسی را هم چنان باید خدا را
ترا گر نیست این این هست ما را
۴همی درد آن بوَد ای زندگانی
که چیزی بایدت کانرا ندانی
۵ندانی آن و آن خواهی همیشه
ندانم کین چه کارست و چه پیشه
۶جز او هرچت بود باشد همه پیچ
که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ
۷