بخش بیست و دوم

(۳) حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

یکی پرسید ازان دیوانه مردی

که چه بوَد درد چون داری تو دردی؟

۱

چنین گفت او که دردآنست پیوست

که چون باید بُریده دست را دست

۲

و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیز

چگونه آب باید از همه چیز

۳

کسی را هم چنان باید خدا را

ترا گر نیست این این هست ما را

۴

همی درد آن بوَد ای زندگانی

که چیزی بایدت کانرا ندانی

۵

ندانی آن و آن خواهی همیشه

ندانم کین چه کارست و چه پیشه

۶

جز او هرچت بود باشد همه پیچ

که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ

۷

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ بخش بیست و دوم (۱۳ شعر) قرار دارد.