زُبَیده بود در هودج نشسته
بحج میرفت بر فالی خجسته
۱ز بادی آن سر هودج برافتاد
یکی صوفی بدیدش بر سر افتاد
۲چنان فریاد و شوری در جهان بست
که نتوانست او را کس دهان بست
۳ازان صوفی زُبَیده گشت آگاه
نهفته خادمی را گفت آنگاه
۴مرا از نعرهٔ او باز خر زود
وگر خرجت شود بسیار زر زود
۵یکی همیان زر خادم بدو داد
ستد چون بدره شد تن را فرو داد
۶زُبَیده گفت هان او را بدانید
بسی سیلی بروی او برانید
۷فغان میکرد کآخر من چه کردم
که چندین زخم بی اندازه خوردم
۸زُبَیده گفت ای عاشق تو برخویش
چه خواهی کرد ای کذّاب ازین بیش
۹تو کردی دعوی عشق چو من کس
چو زر دیدی بسی بودت ز من بس
۱۰ز سر تا پا همه دعویت دیدم
که در دعویت بی معنیت دیدم
۱۱مرا بایست جُست و چون نجُستی
یقینم شد که اندر کار سُستی
۱۲مرا گر جُستتی اسباب و املاک
زر و سیمم ترا بودی همه پاک
۱۳ولیکن چون مرا بفروختی باز
سزای همّت تو کردم آغاز
۱۴مرا بایست جُست ای بی خبر یار
که تا جمله ترا بودی بیکبار
۱۵تو درحق بند دل تا رسته گردی
چو دل در خلق بندی خسته گردی
۱۶همه درها بگل بر خود فرو بند
در او گیر و کلّی دل در او بند
۱۷که تا از میغِ تاریک جدائی
بتابد نور صبح آشنائی
۱۸اگر آن روشنائی بازیابی
طریق آشنائی بازیابی
۱۹بزرگانی که سر بر ماه بردند
بنور آشنائی راه بردند
۲۰