یکی ترسا میان بسته بهزنّار
به پیش بایزید آمد ز بازار
۱مسلمان گشت و کرد از شک کناره
پس آنگه کرد آن زنّار پاره
۲چو ببرید آن مسلمانگشته زنّار
بسی بگریست شیخ آنجایگه زار
۳یکی گفتش که شیخا چون فتادی
به گریه زانکه هست این جای شادی
۴چنین گفت او که بر من گریه افتاد
که چون باشد روا کز بعد هفتاد
۵گشاید بندِ زنّار از میانش
به یکدم سود گرداند زیانش
۶گر آن زنّار بندد بر میانم
چه سازم چون کنم، گریان ازانم
۷گر این زنّار کاین دم کرد پاره
ببندد دیگری را چیست چاره
۸اگر زنّار بگسستن خطا نیست
چرا زنّار بر بستن روا نیست؟
۹هزاران زَهره و دل، آب و خون است
که تا بیرون شود این کار چون است
۱۰گر آنجا هیچ قدری داشتی جان
نبودی موت انسان قتل حیوان
۱۱اگر سر تا به گردون برفرازی
وگر خود را وطن در چاه سازی
۱۲وگر سر بشکنی ور سرکشی باز
نه انجامت بگرداند نه آغاز
۱۳ترا گر بیسری ور سرفرازی
به یک نرخ آیدم در بینیازی
۱۴