بزرگی گفت چون یوسف چنان خواست
که خود با ابنِ یامین دل کُنَد راست
۱به دل با او یکی گردد به اخلاص
به تنهایی کند هم خلوتش خاص
۲نهادش از پی آن صاعِ در بار
به دزدی کرد منسوبش زهی کار
۳چنین گفت آن بزرگِ دین که مطلق
همین رفتست با ابلیسِ الحق
۴براندش از در و از بَهرِ این راز
به لعنت کردش از آفاقِ ممتاز
۵از آن از قهرِ خویشش جامه پوشید
که در قهرش ز چشمِ عامه پوشید
۶بدین درگاه اِستادست پیوست
گرفته حربهای از قهر در دست
۷نخستین تا اعوذی زو نخواهی
قدم نتوان نهادن در الهی
۸بدین در روز و شب زانست پیوست
که تا تر دامنان را میزند دست
۹مِحّک نقدِ مردان در کفِ اوست
ز مشرق تا به مغرب در صفِ اوست
۱۰کسی کانجا بَرَد نقدی نه بهره
خورَد در حال از ابلیسِ دهره
۱۱چنین گوید به صاحب نقدِ ابلیس
که ای از من ربوده گوی تلبیس
۱۲خداوندم هزارانساله طاعت
به رویم باز زد در نیم ساعت
۱۳تو زین یک ذره طاعت گشتهای گرم
بر حق میبری و نیستت شرم
۱۴اگر لعنت کنندم خلقِ عالم
نگردد عشقِ جانم ذرّهای کم
۱۵اگر خوانَد تُرا یک تن به لعنت
به یک ساعت فرو ریزی ز محنت
۱۶از اوّل همچو مردان مردِ ره شو
پس آنگَه جانفشان در پیشِ شه شو
۱۷چرا در چشمِ تو خُردست ابلیس
که رهزن شد بزرگان را به تلبیس
۱۸یقین میدان که میرانی که هستند
که صد تن را چو تو گردن شکستند
۱۹اگرچه بر سرِ تو پادشا اند
ولی در خیلِ سلطان یک گدا اند
۲۰گدای دیو چون شاهِ تو باشد
مسلمانی کجا راهِ تو باشد
۲۱دَمی ابلیس خالی نیست زین سوز
ز ابلیسِ لعین مردی درآموز
۲۲چو در میدانِ مردی مرد آمد
همه چیزش ز حق در خورد آمد
۲۳