نشسته بود ایاز و شاه پیروز
ایازش پای میمالید تا روز
۱به خدمت هر دَم افزون بود رایش
که میمالید و میبوسید پایش
۲ایازِ سیمبر را گفت محمود
تُرا زین پای بوسیدن چه مقصود
۳ز هفت اعضا چرا بر پا دِهی بوس
دگر اعضا رها کردی به افسوس
۴چو قَدرِ روی میبینی که چونست
چرا میلت به پای سرنگونست
۵ایازش گفت این کاری عجیبست
که خلقی را ز روی تو نصیبست
۶که میبینند رویت جمله چون ماه
نمییابد به پای تو کسی راه
۷چو اینجا نیست غیرِ این به اخلاص
بسی نزدیکتر این بایدم خاص
۸همین ابلیس را افتاده بُد نیز
که قهرِ حق طلب کرد از همه چیز
۹بسی میدید لطفش را خریدار
ولی او بود قهرش را طلبگار
۱۰چو تنها قهرِ حق را طالب آمد
به مردی بر بسی کس غالب آمد
۱۱چو در وجهِ حقیقی متهم شد
کمر بَست او و حالی با قدم شد
۱۲چو لعنت خلعتِ درگاه او بود
چو زان درگاه بود او را نکو بود
۱۳بدان لعنت حریفِ مرد و زن شد
بسی خلقِ جهان را راهزن شد
۱۴از آن لعنت گَرَش قوتی نبودی
کجا با خلق این قوّت نمودی
۱۵چو آن لعنت خوشش آمد امان خواست
به جان بُگزید و عمرِ جاودان خواست
۱۶که با خلعت چو بستانند نازش
بدان نازش بُوَد عمرِ درازش
۱۷نیامد بر کسی لعنت پدیدار
که او شد طوقِ لعنت را خریدار
۱۸ز حق آن لعنتش پُر برگ آمد
اگرچه دیگران را مرگ آمد
۱۹