به راهِ بادیه گفت آن یگانه
دو جوی آبِ سیه دیدم روانه
۱شدم بر پی روان تا آن چه آبست
که چندینیش در رفتن شتابست
۲به آخر چون برِ سنگی رسیدم
به خاک ابلیس را افتاده دیدم
۳دو چشمش چون دو ابر خونفشان بود
ز هر چشمیش جویی خون روان بود
۴چو باران میگریست و زار میگفت
پیاپی این سخن همواره میگفت
۵که این قصّه نه زان روی چو ماهست
ولی رنگ گلیم من سیاهست
۶نمیخواهند طاعت کردن من
نهند آنگه گنه بر گردن من
۷چنین کاری کرا افتاد هرگز
ندارد مثل این کس یاد هرگز
۸