شنودم من که جایی بی دلی بود
نه از دل هم چو ما بی حاصلی بود
۱زدندش کودکان سنگی ز هر راه
تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه
۲بسوی آسمان برداشت سر را
که چون بردی دل این بی خبر را
۳تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار
شدی تو نیز با این کودکان یار
۴چه میگویم برو ای غافل مست
که یار تو نیالاید بتو دست
۵نئی تو اهل یار و یار دورست
تو دور از کار وز تو کار دورست
۶یقین میدان که خورشید سرافراز
نخواهد شد بسوی کس سرانداز
۷به پیش آفتاب نام بردار
چه سارخک و چه پیل آید پدیدار
۸فراغت بین که در بنیاد کارست
مچخ کین کارساز استادکارست
۹سخن در پرده گوی از پرده سازی
رها کن این خیال و پرده بازی
۱۰چو شادی نیست دل در غم فروبند
چوهم دم نیست بر لب دم فروبند
۱۱جوانمردا سخن در پرده میدار
که با هر دون نشاید گفت اسرار
۱۲مرا عمریست تا در بند آنم
که تا با هم دمی رمزی برانم
۱۳نمییابم یکی هم دم موافق
فغان زین هم نشینان منافق
۱۴اگر این کار ما از هم نشین است
عذاب دوزخ از بئس القرینست
۱۵دلا خاموش چون محرم نیابی
مزن دم زانک یک هم دم نیابی
۱۶چو مردان خوی کن دایم سه طاعت
خموشی و صبوری و قناعت
۱۷طریق مرد عزلت جوی کن ساز
اگر مردی ز مردم خوی کن باز
۱۸ترا مردان دنیا ره زنانند
مگر مردان نیند ایشان زنانند
۱۹ز یک سو باده و یک سوی شاهد
میان خلق چون مانی تو زاهد
۲۰یکی در سور دیگر در مصیبت
زفان و دل پر از تزویر و غیبت
۲۱جهان از گفت بیهوده برآمد
همه عالم درای استر آمد
۲۲درین ره صد هزاران سر چو گوییست
چه جای کار و بار و گفت و گوییست
۲۳اگر جان گویم اندر خون بماندست
وگر تن او ز در بیرون بماندست
۲۴چو جان سر باز نشناسید از پای
چه آید زین تن افتاده بر جای
۲۵چو در خونابه میگردند جانها
چه برخیزد ز بوده استخوانها
۲۶بزرگان را رخی پر اشک خونیست
چه جای خرده گیران کنونیست
۲۷کسی کز عقل صد کل را کلاه است
ز کوری همچو بی مغزان راهست
۲۸چو موسی هرک کوران را عصا شد
ز فرعونان ره پیرش خطا شد
۲۹نه چندانست در ره ره زن تو
که گر گویم بگرید دشمن تو
۳۰ضرورت میبباید شد چه پیچی
توکل کن که او داند که هیچی
۳۱به راه عاشقان بر زن قدم تو
چه باشی از سگی در راه کم تو
۳۲که آن سگ چون ازین ره شمهٔ یافت
به سنگ و چوب زین ره سر نمیتافت
۳۳نمیخورد و نه یک دم خواب میکرد
نگهبانی آن اصحاب میکرد
۳۴تو گر مرد رهی در ره فرو شو
قدم در نه فدای راه او شو
۳۵گرت گویند سر در راه ما باز
بدین شادی تو دستاراند انداز
۳۶به صد حمله سپر گر بفکنی تو
چو آن دیوانه بس تر دامنی تو
۳۷