بپرسید از اویس آن پاک جانی
که میگویند سی سال آن فلانی
۱فرو بُردست گوری خویشتن را
فرو آویخته آنجا کفن را
۲نشسته بر سر آن گور پیوست
ز گریه میندارد یک زمان دست
۳بروز آرام و شب خوابش نماندست
بچشم اشک ریز آبش نماندست
۴بخوف و ترس او در روزگاری
نیفتادست هرگز ترسگاری
۵تو او را دیدهٔ ای پاک گوهر؟
ورا گفتا مرا آن جایگه بَر
۶چو رفت آن جایگه او را چنان دید
ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید
۷بزاری و نزاری چون خیالی
تنی لاغر بمانند هلالی
۸ز هر چشمش چو سیلی خون روانه
دلی پر تف زبانی چون زبانه
۹کفن در پیش و گوری کنده در بر
بشکل مردهٔ بنشسته بر سر
۱۰اُوَیسش گفت ای نامحرم راز
بدین گور و کفن ماندی ز حق باز
۱۱خیال خویشتن را میپرستی
همه گور و کفن را میپرستی
۱۲ترا گور و کفن مشغول کرده
بسی سالت زحق معزول کرده
۱۳ترا سی سال بُت گور و کفن بود
که در راه خدایت راه زن بود
۱۴چوآن آفت بدید آن مرد درخویش
برآمد جان ازان دل داده درویش
۱۵چو از سرّ حقیقت کور افتاد
بزد یک نعره ودر گور افتاد
۱۶چو مرغی بر پرید از دامِ هستی
بمُرد و باز رست از بت پرستی
۱۷چنین کس را که زهدی بیحسابست
چو ازگور و کفن چندین حجابست
۱۸حجاب تو ز شعر افتاد آغاز
که مانی تو بدین بت از خدا باز
۱۹بسی بت بود گوناگون شکستم
کنون در پیش شعرم بت پرستم
۲۰هزاران بندِ چوبین برفکندم
کنون از بندِ زرّینست بندم
۲۱بپرّم گر بترک بند گیرم
وگرنه سرنگون در بند میرم
۲۲به بُت چون از خدا می باز گردم
چگونه با خدا هم راز گردم
۲۳بلائی کان مرا در گردن آمد
یقین دانم که آن هم از من آمد
۲۴سخن چندین که بر تو خواند عطّار
اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار
۲۵بقدر ازچرخِ هفتم درگذشتی
ز خیل قدسیان برتر گذشتی
۲۶زهی قصّه که از شومیِ گفتار
سگی برهد، شود مردم گرفتار
۲۷دلا چون نیست منزلگاهت اینجا
نگونساریست آب وجاهت اینجا
۲۸سر از آبی و جاهی برمیاور
فرو برخون و آهی برمیاور
۲۹زبان بودی بسی اکنون چو مردان
ز سر تا پای خود را گوش گردان
۳۰بسا آفت که گویا از زبان یافت
چو صامت بود زر عزّت ازان یافت
۳۱قلم را سر زدن دایم ازانست
که او را در دهانی دو زبانست
۳۲ترازو چون زبان بیرون زد از کام
بیک یک جَو حسابش کرد ایّام
۳۳زهر عضو تو فردا روزِ محشر
زبانت بند خواهد کرد داور
۳۴ازان سوسن بآزادی رسیدهست
که او با ده زبان گنگی گزیدهست
۳۵چو خواهی گشت همچون کوه خاموش
کفی بر لب چو دریائی مزن جوش
۳۶