جهان صدق شیخ گورگانی
که قطب وقت خود بود از معانی
۱یکی گربه بدی در خانقاهش
که دیدی شیخ روزی چند راهش
۲مگر در دست و در پای از ادیمش
غلافی کرده بودندی مقیمش
۳که تا چون میرود هر لحظه از جای
نه دست او شود آلوده نه پای
۴زمانی در کنار شیخ رفتی
زمانی بر سر سجّاده خفتی
۵چو بودی ساعتی در دادی آواز
که تا خادم بر او آمدی باز
۶بدست خود ببستی دستوانش
وز آنجا آن زمان کردی روانش
۷بمطبخ بود مأواگه گرفته
نبودی گوشتی از وی نهفته
۸نبُردی هیچ چیز از پخته و خام
مگر چیزی که دادندی بهنگام
۹امین خانقاه و سفره بودی
ندیدی کس که چیزی در ربودی
۱۰مگر یک روز در مطبخ شبانگاه
زتابه گوشتی بربود ناگاه
۱۱به آخر خادم او را چون طلب کرد
بسی گوشش بمالید و أدب کرد
۱۲بیامد گربه پیش شیخ دیگر
نشست از خشم در کُنجی مجاور
۱۳طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه
بگفتش خادم آنچ افتاد در راه
۱۴بخواند آن گربه را شیخ وفادار
بدو گفتا چرا کردی چنین کار
۱۵مگر آن گربه بود آبستن آنگاه
شد و آورد سه بچّه به سه راه
۱۶به پیش شیخشان بنهاد برخاک
درختی دید آنجا سخت غمناک
۱۷ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست
نظر بگشاد و لب از بانگ در بست
۱۸چو شیخ آن دید از خادم برآشفت
تعجّب کرد شیخ و خویش را گفت
۱۹که گربه بی شکی معذور بودست
ز خورد خویشتن بس دور بودست
۲۰ازو این که ترک ادب بود
ولی از احتیاجش این طلب بود
۲۱کسی را در ضرورة گر مقامست
شود حالی مُباحش گر حرامست
۲۲برای بچّه کم از عنکبوتی
برآرد از دهان شیر قوتی
۲۳ز گربه آنچه کرد او نه غریبست
که پیوند بچه کاری عجیبست
۲۴ترا تا بچّهٔ ظاهر نگردد
غم یک بچّه در خاطر نگردد
۲۵بخادم گفت شیخ کار دیده
که هست این بیزبان تیمار دیده
۲۶ز چشم تو باستادست بر شاخ
باستغفار گردد با تو گستاخ
۲۷همی خادم ز سر دستار بنهاد
بر گربه باستغفار استاد
۲۸نه استغفار او را هیچ اثر بود
نه در وی گربه را روی نظر بود
۲۹به آخر شیخ شد حرفی برو خواند
شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند
۳۰فرود آمد ز بالا گربه ناگاه
به پای شیخ میغلطید در راه
۳۱خروشی از میان جمع برخاست
زهر دل آتشی چون شمع برخاست
۳۲همه از گربهٔ هم رنگ گشتند
به شُکر آن شَکَر هم تنگ گشتند
۳۳اگر صد عالمت پیوند باشد
نه چون پیوند یک فرزند باشد
۳۴کسی کو فارغ از فرزند آمد
خدای پاک بیمانند آمد
۳۵