یکی ترسای تاجر بود پر سیم
که او را خواجگی بودی در اقلیم
۱یکی زیبا پسر او را چنان بود
که آن ترسا بچه شمع جهان بود
۲بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت
گل نازک لب خندان ازو یافت
۳نقابش چون ز رخ باز اوفتادی
بشب در روز آغاز اوفتادی
۴چو شست زلف مشکین تار بستی
همه عشّاق را زنّار بستی
۵ز بس کژی که زلف او نمودش
سر یک راستی هرگز نبودش
۶چو کردی حرب مژگانش بحربه
فرو دادی دو گیتی را دو ضربه
۷چو ابرویش بزه کردی کمان را
ز تیرش بیم جان بودی جهان را
۸شکر پاشیدن از لب مذهبش بود
که دارالملک شیرینی لبش بود
۹کنار عاشقان از لعل خندانش
چو دریائی شده از دُرِّ دندانش
۱۰مگر بیمار شد آن زندگانی
بمُرد القصّه در روز جوانی
۱۱پدر از درد او میکُشت خود را
بدر افکند هم جان هم خرد را
۱۲به آخر چون بشُست و کرد پاکش
مسلمان گشت و بُرد آنگه بخاکش
۱۳چنین گفت او که گشت امروز ما را
ز مرگ این پسر دین آشکارا
۱۴که البتّه خدا را نیست فرزند
مبرّاست از زن و از خویش و پیوند
۱۵که گر او را یکی فرزند بودی
بداغ من کجا خُرسند بودی
۱۶بدانستم که جز بیعلّتی نیست
کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست
۱۷