یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت
که با روی نکو خُلق و هنر داشت
۱پدر کو را چنان پنداشته بود
حساب از وی بسی برداشته بود
۲به آخر مرد و جان آن پدر سوخت
چه میگویم جگر کو صد جگر سوخت
۳پدر بیخود پی تابوت میشد
که هم حیران و هم مبهوت میشد
۴چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد
دلی پُر درد سر بر آسمان کرد
۵چنین گفت ای که پیوندت نبودست
تو معذوری که فرزندت نبودست
۶فراغت داری از درد من آنگه
که هستی از پس پرده منزّه
۷گر استغفار بی پایان ندیدی
حدیث کلبهٔ احزان شنیدی
۸پسر را چاه و زندانست آنجا
پدر را بیت الاحزانست اینجا
۹اگر همچون تو پیوندش نبودی
نبودی شک که مانندش نبودی
۱۰پسر را با پدر چل سال پیوست
چرا سعی بدو ندهد دمی دست
۱۱اگر خطّی بود آن جز خطا نیست
وگر حرفی بوَد آن هم روا نیست
۱۲